آتریساآتریسا، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 12 روز سن داره

آتریسا پرنسس کوچولوی مامان و بابا

دختر نازنینم فردا قشنگترین روز زندگیمه،عاشقانه دوستت دارم

جوجوکوچولوی مامان، دیروز تا تونستی شیطونی کردی تو دلم، الان گریه ام گرفته چون فردا که ان شاء الله به دنیا بیای دلم واسه تکونا و شیطون بازیهات توی دلم خیلی خیلی تنگ میشه، البته عزیزم لذت دیدن تو خیلی زیاده و انتظار همچین روزی رو میکشیدم، الهی که سلامت پا به دنیا بذاری. امروز خیلی روز عجیبی هست، هنوزم باورم نمیشه دارم مامان تو نازنینم میشم. دختر قشنگم اگه خدای نکرده من طوریم بشه و کنارت نباشم دلم نمیخواد هیچ وقت اشک تو چشای نازت بشینه، عروسکم همیشه لبخند بزن و بدون که عاشقانه دوستت دارم و برات می میرم. نازنین مامان الهی فدای تو بشم، خیلی زیاد و با تمام وجود انتظار درآغوش کشیدنت رو میکشم و ازخدا میخوام پناه جیگرمن باشه. آتریساجون ا...
20 آذر 1391

2روز مونده به ورود عشق مامان

جیگرمامانی باورم نمیشه که دارم مامان میشم و تو قراره دو روز دیگه پا به این دنیا بذاری ، وای عسلم نمیدونی چقدر خوشحالم و از طرفی نگرانم ، همش فکرای مختلف مییاد تو ذهنم و یه وقتایی اشکم در مییاد ، اگه خدا بخواد و زنده بمونم امیدوارم بتونم برات مامان خوبی باشم و هیچ وقت از دستم ناراحت نشی. گل زندگیم باباییت هم اومده پیشم و با هم منتظر لحظه تولد عشق زندگیمون هستیم . قربونت شم دکترت 15 آذر آخرین سونو رو انجام داد تا از سلامتیت مطمئن شه و به منم سفارش کرد که خیلی مواظب حرکات دخمل گلم باشم، آخه عروسک مامان نچرخیدی و بریچ هستی وواسه همین خیلی رو حرکاتت حساس شدم. الهی فدات شم این دو روز هم شیطونی کن . البته میدونم جات خیلی تنگ شده و من دلم میسو...
19 آذر 1391

شمارش معکوس مامانی واسه به دنیا اومدن عروسک نازش

عروسک کوچولوی مامان دیگه دارم واسه دیدنت روزشماری میکنم، امروز چهاردهم آذره وآتریسای من قراره با یاری خدا 21 آذرماه پا به این دنیا بذاره و بالاخره این انتظار تموم شه، الهی فدات شم که من خیلی بی تاب دیدنت هستم و از خدا رسیدن لحظه دیدارتو می طلبم، باباییتم همش زنگ میزنه و حالتو میپرسه و قراره اونم چند روز دیگه بییاد تا با هم منتظر ورودت باشیم. قول دادی دخمل خوبی باشی و تا اون روزصبر کنی که هم خوب رشد کرده باشی و هم بابات هم لحظه دیدنت رو ببینه. وای نمیدونی دو روز پیش از صبح تکون نمیخوردی و به زور یه کوچولو خودتو حرکت میدادی و منم که داشتم از نگرانی میمردم که نکنه خدایی نکرده طوریت شده و خلاصه هی به روم نیووردم تا عصر که به مامان جونت گفتم ای...
14 آذر 1391

قربون صبوری دخترم شم...

سلام پرنسس کوچولوی مامان،الهی فدات شم که اینقدرخانومی و با وجود همه سختی هایی که مامان این مدت داش ته اذیت نکردی و تحمل کردی. دخمل مامان خیلی صبور و خانومه از همین الان معلومه، قربونت شم اول آذر رفتم دکتر و سونو دوم واسه وزنگیریت رو انجام داد و گفت جیگر مامان تو هفته 35 و 4 روز شده 2کیلو و 450 گرم. خدارو شکر عزیزم که سلامتی و وزنت هم نسبتا خوبه. قرار شده که لحظه دیدارمون بیست و یکم آذر ماه باشه که من از همین الان واسه رسیدن اون روز بی تابم و از طرفی نگران و تمام نگرانیم هم به خاطر اطمینان از سلامتی کامل عسلم هست که ان شاء الله به یاری خدا و با بیمه حضرت ابوالفضل و امام حسین سلامت هستی عزیزم. الان که یه کوچولو وزن گرفتی تکونات شکم مامانو ب...
6 آذر 1391

پرنسس ناناز من بی تاب دیدنتم

                         پرنسس کوچولوی من الهی قربون قردادنات شم.وای نمیدونی که وقتی آهنگ شاد میشنوی چه قری تو دل مامان میدی ماشاء الله. باباییت اولش باورش نمیشدولی وقتی با چشای خوش دید کلی ذوق کرده بود و میخندید. وای مامانی نمیدونی من با تکونای تو دلخوشم. اگه چندساعت آروم باشی اشکم درمییاد که نکنه خدای نکرده فرشته کوچولوم طوریش شده. راستی واسه سونوی وزن گیریت 18 مهر رفتم پیش دکترمهربونت و بعد از کلی بررسی گفت که جیگرمامان تو هفته 29 و 3روز یک کیلو و 470 گرم شده ووزنت خدا رو شکر خوب بود، ولی دکتر گفت مایع آمینو دورت ...
23 مهر 1391

عاشق شیطونی هاتم

دخمل نازنینم این روزا خیلی شیطون شدی ، الهی قربون تکون خوردنات بشم عزیزم ، بازم که تو شکم مامان بازی کردی و چرخیدی و دوباره سرت اومده بالا و پاهای کوچولو و نازت رفته پایین زیر دل مامانی ، فدات شم فکر کنم آخرشم هم سرت بالا باشه و پاهات پایین و به دنیا بیای، دکتر تو چکاب 4 مهرماه گفت که جوجو کوچولوی مامان حالش خوبه و خداروشکر فعلا هیچ مشکلی نداره و قراره دوباره 18 مهر برم پیش دکترت تا وزنت رو چک کنه و بفهمم عسل مامان چند کیلو شده. این چند وقته که برات ننوشتم به خاطر درگیری اسباب کشی مامان بزرگت و جابجاییشون بوده وگرنه خودم دلتنگ دردو دل کردن برات بودم.یادم رفت بگم که مامان جونت برات یه سوئیشرت خیلی ناز و چهارتاجوراب و دوتا شلوارخونه ای خیلی ...
10 مهر 1391

برای داشتنت دلی را به دریا زدم که از آب واهمه داشت...

دخمل خوب مامان ماشاءالله که شیطون شدی و همش تو دل مامان شیطونی میکنی و بپر بپر داری و بازی میکنی. واقعا تکونات مامانو خوشحال میکنه. عسلم دیگه خیلی شیطون شدی ها ساعت 4 صبح ، 8 صبح و خلاصه آخرای شب با تکونات مامانو بیدار میکنی ، ولی من ناراحت نمیشم و فقط ذوق میکنم و خدارو شکر میکنم که خوبی و داری تکون میخوری. هرگز فراموش نمیکنم که برای داشتن تو دلی را به دریا زدم که از آب واهمه داشت و وقتی بزرگ شی معنی این جمله رو برات میگم عزیزم ... نازنین مامانی یادم رفت بگم باباییت دوباره اومد و تو رو بوس میکرد، البته از رو دل مامان و میگفت این دخمل داره بدعادت میشه ها، گفتم نه عزیزم دخملت ذوق میکنه باباش بوسش میکنه دیگه اینکه این روزا یه کم د...
25 مرداد 1391

اولین تکون خوردنای دخمل نازنینم

الهی فدای دخملم شم که از یکشنبه شروع به تکون خوردن تو دل مامانی کرده،نازنینم نمیدونی وقتی یهو تو دلم تکون میخوری چه احساس خوبی بهم دست میده، میدونم هنوزخیلی کوچولویی و واسه همین تکونات کمه ولی من عاشق همین چند تا تکونت در هر روز هستم وذوق میکنم برات. باباتم چند بار بوسیت کرد ومطمئنم که فهمیدی چون بابایی خیلی دوستت داره و عاشق دخملشه. دختر عزیزم عاشق تکون خوردنای تو شدم و واقعا از ته دل دعا میکنم به حق همین ماه مبارک خدا این لحظات شیرین رو نصیب کسانی کنه که بی صبرانه انتظار مادر شدن رومیکشن. قربون تکون خوردنات بشم عزیزم بازم مثل همیشه ازت میخوام تو دل مامانی مواظب خودت باشی تا سلامت بیای بغلم. فدای روی ماه عشق زندگیم که بی نهایت دوستش دا...
13 مرداد 1391